اول اردیبهشت سالروز سعدی است و خوب قاعدتا درباره این شاعر بزرگ کشورمان هر کسی سخنی می گوید٬ احتمالا فیلمهایی را نشان می دهند و کلیپهایی را پخش می کنند و ... که البته این کار هم بسیار خوب است .
من سعدی را دوست دارم . یک کمی بیشتر از آنچه باید دوست داشته باشم . قبلا هم گفته ام که گاهی فکر می کنم که حافظ حق او را خورده است و کاش بخشی از توجهی که به خواجه داریم و باید داشته باشیم ٬ به شیخ هم می داشتیم و سعدی جای بیشتری در کتابخانه های خانه هامان داشت و در زبان و فرهنگ عمومی کشورمان .
***
چند سال بعد از اینکه در نواری از مرحوم استاد طاهر زاده شعر زیبایی را از سعدی شنیدم و لذت بردم ٬د ر یک جلسه سخنرانی آقای شریعتمداری - سالگرد شهیدان موتلفه صفار هرندی٫ نیک نژاد ٬واحدی و بخارایی - ایشان در آغاز سخن ٬ این شعر سعدی را خواند و آن را وصف الحال زندانیان آن سالها دانست که با خود آن را زمزمه می کردند.
این غزل ، بسیار زیباست و من سالروز شاعر بزرگ کشورمان شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی را که این روزها مزارش میهمان بزرگی چون دکتر محمود احمدی نژاد دارد را با همین شعر گرامی می دارم :

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی ؟
چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
به چه دیر ماندی ای صبح ؟که جان من بر آمد
بزه کردی و نکردند موذنان ثوابی
نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند
همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی
نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم :
که به روی دوست ماند ؛ که بر افکند نقابی
سرم از خدای خواهد که به پایش اندر افتد
که در آب مرده بهتر ،که در آرزوی آبی !
دل من نه مرد آن است که با غمش بر آید
مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی ؟!
نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری
تو به دست خویش فرمای ، اگرم کنی عِقابی
دل همچو سنگت ای دوست ! به آب چشم سعدی
عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی
برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن
که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی




